تبليغاتX
مسافر تنها

مسافر تنها
اجتماعی-شعر 
قالب وبلاگ

جسارت می خواهد نزدیک شدن به دورترین

افکار زنی که روزها ''  مردانه '' با زندگی می جنگد

اما شبها بالشش از هق هق های '' زنانه ''

خیس است

 

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 0:40 ] [ عاطفه ]
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستايش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

...
گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم...
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 20:3 ] [ عاطفه ]
Det var så mye rart så  som frista

Når du  merka at det  brista

og du bynte å gå lei

Vi hølt sammen hele tia

og det var lenge sia

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:5 ] [ عاطفه ]
فرهنگ ایرانی ،
 
این عکس جای تاسف داره ! خنده دار نیست.
 
http://s3.picofile.com/file/7374711284/485753_450260968332663_185414491483980_1761448_1888388142_n.jpg
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:30 ] [ عاطفه ]

کودک خیابانی من ...

امروز زندگی را به دار بیاویز ...

چرا که ...

فردا زندگی تو را به دار خواهد آویخت ...

 

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:22 ] [ عاطفه ]

در عجبم از سیب خوردنِ مان

که از آن فقط ” چوبش ” باقی می ماند.

مگر این همه چــــــوب که خوردیم از یک سیــــب شروع نشد !؟

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:20 ] [ عاطفه ]
زندگی یک بازی درد آور است . زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم اما باختیم . کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را . بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را باهمین غمها خوش است .
 
باهمین بیش و همین کمها خوش است

زندگی را خوب باید آزمود . اهل صبرو غصه و اندوه بود...
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:58 ] [ عاطفه ]

تا که بودیم ، نبودیم کسی / کشت ما را غم بی هم نفسی


تا که خفتیم همه بیدار شدند / تا که مردیم همگی یار شدند


قدر آن شیشه بدانید که هست / نه در آن لحظه که افتاد و شکست...

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:33 ] [ عاطفه ]
اینجا که مجال گریه ای نیست
 
تو نعره بزن صدای من باش
اورا بنوازو در بغل گیر

تو هق هق گریه های من باش...

در یکی از مراسمی که در تالار وحدت بر گزار میشود
 
پوری بنائی هم حضور داشته. یکی از کارگردانان وقتی چشمش
 
به پوری بنایی می افتد بی اعتنا به همه چیز جلو او زانو میزند
 
دست اورا در دست میگیرد و زار زار میگرید..
 
بدون هر گونه توضیحی همه معنای گریه های اورا در می یابند.
 
که هر هق هقی اعتراضی بوده به آنچه بر پوری و پوریها در ایران گذشته
 
 
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:42 ] [ عاطفه ]

دوچرخه دیده بودم ...

سه چرخه هم دیدم ...

چهار چرخه هم دیدم ...

اما نمردم و یک چرخه هم دیدم !!!

به قول یاس...

من کسی نیستم با این زخما دردم بگیره !

ولی این اشک هارو کی میخواد گردن بگیره ؟

 

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:29 ] [ عاطفه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها ،

کمي بي کس ،

کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ،

خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي

هست..؟

که شايد هم به جرم آن ،

غريبي و جدايي هست..؟؟؟

امکانات وب